تبليغاتX
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم
مطالب عرفانی و دینی
دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم
به پرواز آسمان عشق....چه خوش رنگين بال و پر دارم
به صحراي بيكران عشق....سفرهاي پر خطر دارم
نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم
به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم
........................
دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم
..........................
من امشب با خداي خود مناجاتي دگر دارم
نيايشها به درگاهش ازين شور و شرر دارم
ز لطف بيكران او تشكر ها كنم اما
شكايتها به درگاهش ز سوداي بشر دارم
..........................
نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم
به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم
............................
دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:5  توسط مهدی  | 

 

درس سوم:

من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… قط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…  اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی…سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 800 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی

نتیجهء اخلاقی درس سوم: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید

 

درس چهارم:

یه مرد 80 ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:


هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر 20 ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما” یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا” منظور منم همین بود!

 

نتیجهء اخلاقی درس چهارم: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته نباش!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 12:34  توسط مهدی  | 

درس اول

یه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به 10 تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!http://qsmile.com/qsimages/246.gif

یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به 10 تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. 10 تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 4 تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست.http://qsmile.com/qsimages/229.gif

نتیجهء اخلاقی از درس اول: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند...

 

درس دوم

فرشته ها (آقایون) دروغ نمیگن...

 هر وقت یه فرشته دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده...

 

روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ،تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟

 

هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.

 

" آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه

 

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه

 

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

 

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد...

یه روز وقتی هیزم شکن داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.(هههههههههههههههه!!!)http://qsmile.com/qsimages/242.gif

هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟

اوه فرشته، زنم افتاده توی آب ...فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟

 آره "  " هیزم شکن فریاد زد

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه"  

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به

جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به

کاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم

آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی

نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره...

نکته اخلاقی درس دوم: اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!!

....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 12:48  توسط مهدی  | 

تقدیم به تو که میدانم اینجا میایی

کس به حالم ز غمت چاره بجز غم نکند
و قسم خورد که يک لحظه رهايم نکند

سيل اشکم اگر از غصه تو دود نبود
پيش ازاين ترسم از آن بود كه غرقم نكند

عاقبت قدر بزرگي مرا مي فهمي
مهر بي حدم اگر قدر مرا كم نكند

زخم كاري تر از آن است كه درمان يابد
لطف بيهوده مكن فايده مرهم نكند

بيم جان دارم از آن تير و کمانت بخدا
چشم خود دور نگه دار هلاكم نكند

خوب داني چه كني تندي و نرمي توآم
تا كه صيدت نرهد تا ز درت رم نكند

روي بازوي يكي رند بلاكش خواندم
مرد ره در ره دلدار كمر خم نكند

اي خوش آن عاشق واله كه دمادم مي گفت
بارالاها سببي ساز جفا كم نكند

عهد كردم كه دگر از سر كويت بروم
اگر‌آن جذبه چشمان تو ماتم نكند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:5  توسط مهدی  | 


گــر مــن ز مي مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طايفه اي بمن گــمـاني دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم


من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده کشيد بار تن نتوانم
من بنده ي آن دمم که ساقي گويد
يک جام دگر بگير و من نتوانم


اين کوزه چو من عاشق زاري بود است
در بند سر زلف نگاري بود است
وين دسته که بر گردن او مي بيني
دستي است که بر گردن ياري بود است

رباعيات حکيم عمرابن خيام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:48  توسط مهدی  | 

در غذاى جسم سختگيرند اما...

 امام حسن(عليه السلام) مى فرمايد:

عَجِبْتُ لِمَنْ يَتَفَكَّرُ فى مَأْكُولِه كَيْفَ لا يَتَفَكَّرُ فى مَعْقُولِهِ، فَيُجَنِّبُ بَطْنَهُ ما يُؤْذيهِ وَيُودِعُ صَدْرَهُ ما يُرْدِيهِ(1)

ترجمه

عجب دارم از آنها كه به غذاى جسم خود مى انديشند; امّا به غذاى روح خود نمى انديشند، خوراك ناراحت كننده از شكم دور مى دارند; امّا قلب خود را با مطالب هلاكت زا آكنده مى كنند.

 

شرح كوتاه

همان طور كه پيشواى بزرگ ما فرموده مردم معمولا در غذاى جسمانى خود سختگيرند جز در پرتو نور چراغ دست به سفره نمى برند، و جز با چشم باز لقمه بر نمى گيرند، از غذاهاى مشكوك مى پرهيزند، و بعضى هزار گونه نكات بهداشتى را در تغذيه جسم رعايت مى كنند.

امّا در غذاى جان، با چشم بسته، در لابه لاى ظلمت هاى بى خبرى، هرگونه غذاى فكرى مشكوكى را در درون جان خود مى ريزند، گفتار دوستان نامناسب، مطبوعات بدآموز، تبليغات مشكوك يا مسموم همه را به آسانى مى پذيرند و اين جاى بسيار شگفتى است.

 سفينة البحار

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:28  توسط مهدی  | 

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
____________ _________ _______
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد.
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
____________ _________ _______
قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي‌مانيم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:25  توسط مهدی  | 

 در «جواهر العدديه» آمده است كه: عمر هميشه با رسول خدا (ص) منازعه داشت كه نماز چگونه بهتر از جهاد است، با اينكه در جهاد، انسان از جان و مال و فرزند مي‌گذرد؟ پيامبر (ص) در جواب عمر فرمود: «هر كس در جهاد كشته شود، يك مرتبه كشته شده و به بهشت مي رود، اما براي اينكه نماز قبول شود بايد هميشه با اخلاص و حضور قلب مجاهدت كرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 17:44  توسط مهدی  | 

به نام خدا و یاد سالار شهیدان:

روضه ابا عبدالله الحسين (ع) از زبان امام زمان (عج):
... از شكيبايي ات فرشتگان آسمان ها به شگفتي در آمدند، دشمنان از هر سو در برت گرفتند و مجروحت ساختند و جلوي تو و راه حركتت را گرفتند و برايت ياوري نگذاشتند... تا اينكه تو را از اسب به زمين سرنگون كردند و تو با بدن مجروح به زمين افتادي، در حاليكه اسبان با سم هايشان بدنت را لگد كوب مي كردند و سركشان بر تو تيغ هاي تيز و بران فرود مي آوردند. عرق مرگ بر پيشانيت نشسته بود و به طرف چپ و راست خود مي گشتي و آهسته به خيمه ها و حرمت مي نگريستي... . آنگاه اسبت شتابان، ناله كنان، شيهه كشان و گريه كنان به خيمه ها روي آورد و چون زنان اسب تو را چنين خوار و وارونه زين ديدند، از خيمه ها موي پريشان، بر گونه سيلي زنان و چهره نمايان و فريادكنان به در آمدند، آنان كه بعد از آنهمه عزت و شكوه، اكنون ذليل مي شدند به سوي قتلگاهت مي شتافتند. در آن هنگام شمر بر سينه ات نشسته و خنجرش را در گلويت فرو برده و محاسنت را بدست گرفته و مي خواست با تيغ سرت را ببرد كه در اين هنگام حواس تو از كار افتاد و نفست خاموش گشت و بر نيزه سرت بالا رفت و خاندانت چون بردگان به اسارت برده شدند و در غل و زنجير قرار گرفتند.

 بحارالانوار (فرازي از زيارت ناحيه مقدسه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 13:10  توسط مهدی  | 

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

                                                      خرقه جایی گرو باده دفتر جایی

دل که آیینه صافی است غباری دارد

                                                   از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

                                                  گشته هر گوشه چشم از غم دل دریایی 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:13  توسط مهدی  | 

 

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

// falnameh

// // setareh barane web log
بهترین وبلاگ ایرونی
//
فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دریافت کد فالنامه